6/26/2007

یه طناب سفید دراز بود با یه عالم گره روش، یه طرفش چند تا بچه قد و نیم قد که سنشون از 6 و 7 بالاتر نمیزد در حالی که میکشیدن و اون طرف دیگه یه پسر درازِ هیکل که با چشمای گردشده اش رو زمین کشیده میشد و ناخوداگاه به بلاهت خودش میخندید و صدای یکی از اون بچه ها که با ذوق داد میزنه : دیدی گفتم نمیتونی و تو پس زمینه هم بقیه آدمای پارک تو اون دور و بر که ایستاده یا نشسته رو نیمکت مثل من جذب صحنه شدن... همیشه میگن بچگی یعنی پاک بودن و معصوم بودن و بیریا بودن و همه چیز رو ساده دیدن و... ولی حالا میبینم که نه ، قبل همه اینا بچگی یعنی تخم داشتن ، یعنی شوق بردن و بودن تو دل همه . اگه یه موقعهایی دلمون تنگ میشه واسه اون موقعها برای همون فریاد پیروزی با خنده های انفجاریه که از ته دل میکشیدیم و جماعتی که واسه کوچکترین کارمون هورا میکشیدن ... به خودت نگاه میکنی ، به این چیزی که هستی ، به گُندگی الکیت و تخمی که دیگه نداری واسه هیچ کاری و هیچ چیزی ، حتی پاک موندن

منم دلم تنگ اون روزاست

6/18/2007

حالا دیگر تو هم اینجایی . نمی گویم از تو خواهم نوشت ، از خود خواهم نوشت ، خودی که تو را در دل و در قلم دارد ... بمان، تا بمانم
تا بنویسم

نه صدایی ، نه زنگی ، نه اس ام اس ی ... مهم نیست دنیات چقدر بزرگه و دور و برت چقدر آدم جورواجور ، هرچی باشی و هر جور و هر گور بازم پشت 4تا دکمه و یه صفحه 2اینچی اسیری . میبینی؟ دنیایی محصور تو یک مشت که تا صداش در نیاد توش جا نمیشی . کاش منم مثل تو زنگی روش میذاشتم که ازش خوشم نیاد و با جسارت هر چه تمام میذاشتمش رو سایلنت ، ولی عدل آهنگی روش گذاشتم که هر دفعه زنگ میخوره عین احمقا شروع میکنم تا تهش خوندن . زنگ میزنه ، میخونم ، پس هستم

6/11/2007

یک سال گذشت... دقیق یک سال ، نه فقط از اون روزی که برای اولین بار بهش زنگ زدم و همه چیز شروع شد ، نه ، از خیلی چیزا ، از اومدن نریمان به برج ، از اون شمالی که با فرزاد و پدرام و دوستان رفتیم که همش خنده بود و...بماند ،از اون شبی که مامان س. غدغن کرد که با اون پسره یعنی من حرف بزنه و اون هم گفت چشم ،از آخرین دیدار من و نورا تو کافی شاپِ بدون برق زیر نور شمع، از گریه های م. و منی که افریده شدم واسه شنیدن، از چیزایی که فقط اینجور موقع ها یادت میاد...همیشه فکر میکنیم این جداییها ورسیدن هاست که واسمون مبدا زمانیه ، زور زدم ثابت کنم که نه ، خیلی چیزای دیگه هم هست که بتونی باهاشون تشخیص بدی یه سال کذایی دیگه از عمرت گذشته. نتونستم ، نه؟... حدس میزدم
............................
هر یه هفته ای که میاد ومیره نشونه ی یکی از این " یک سال " هاست که میگذره . سالهامون مثل هفته ها و هفته هامون مثل روزها و
...
سال دیگه همین موقع میبینی نوشتم یک سال گذشت ، نه فقط از اون روزی که با ص. تو کافی شاپی که پرنده پر نمیزد نشسته بودیم و و لبخند بود و کلی حرف، نه فقط ازاون روزی که خاطرات گمشده ام پیدا شد و جون گرفت ، نه
...