یه طناب سفید دراز بود با یه عالم گره روش، یه طرفش چند تا بچه قد و نیم قد که سنشون از 6 و 7 بالاتر نمیزد در حالی که میکشیدن و اون طرف دیگه یه پسر درازِ هیکل که با چشمای گردشده اش رو زمین کشیده میشد و ناخوداگاه به بلاهت خودش میخندید و صدای یکی از اون بچه ها که با ذوق داد میزنه : دیدی گفتم نمیتونی و تو پس زمینه هم بقیه آدمای پارک تو اون دور و بر که ایستاده یا نشسته رو نیمکت مثل من جذب صحنه شدن... همیشه میگن بچگی یعنی پاک بودن و معصوم بودن و بیریا بودن و همه چیز رو ساده دیدن و... ولی حالا میبینم که نه ، قبل همه اینا بچگی یعنی تخم داشتن ، یعنی شوق بردن و بودن تو دل همه . اگه یه موقعهایی دلمون تنگ میشه واسه اون موقعها برای همون فریاد پیروزی با خنده های انفجاریه که از ته دل میکشیدیم و جماعتی که واسه کوچکترین کارمون هورا میکشیدن ... به خودت نگاه میکنی ، به این چیزی که هستی ، به گُندگی الکیت و تخمی که دیگه نداری واسه هیچ کاری و هیچ چیزی ، حتی پاک موندن
منم دلم تنگ اون روزاست