6/11/2007

یک سال گذشت... دقیق یک سال ، نه فقط از اون روزی که برای اولین بار بهش زنگ زدم و همه چیز شروع شد ، نه ، از خیلی چیزا ، از اومدن نریمان به برج ، از اون شمالی که با فرزاد و پدرام و دوستان رفتیم که همش خنده بود و...بماند ،از اون شبی که مامان س. غدغن کرد که با اون پسره یعنی من حرف بزنه و اون هم گفت چشم ،از آخرین دیدار من و نورا تو کافی شاپِ بدون برق زیر نور شمع، از گریه های م. و منی که افریده شدم واسه شنیدن، از چیزایی که فقط اینجور موقع ها یادت میاد...همیشه فکر میکنیم این جداییها ورسیدن هاست که واسمون مبدا زمانیه ، زور زدم ثابت کنم که نه ، خیلی چیزای دیگه هم هست که بتونی باهاشون تشخیص بدی یه سال کذایی دیگه از عمرت گذشته. نتونستم ، نه؟... حدس میزدم
............................
هر یه هفته ای که میاد ومیره نشونه ی یکی از این " یک سال " هاست که میگذره . سالهامون مثل هفته ها و هفته هامون مثل روزها و
...
سال دیگه همین موقع میبینی نوشتم یک سال گذشت ، نه فقط از اون روزی که با ص. تو کافی شاپی که پرنده پر نمیزد نشسته بودیم و و لبخند بود و کلی حرف، نه فقط ازاون روزی که خاطرات گمشده ام پیدا شد و جون گرفت ، نه
...

1 comments:

sepehr said...

dr dashtam negaranet mishodam , khubi ? kash unjahayi ke man raftam to ham mididi motmaenam koli halet avaz mishod , man ye chizayimo unja andakhtam tu rude piedra ,