توی دفترش جز یه مشت تیر و تخته وچندتا جعبه که توشون اسباب و اثاثیه اش آماده و منتظر نقل مکانن چیز زیادی نمیبینی . بین همه اونا چشمم روی سه تارش که روی تخت خواب بدون لحاف و تشکش به دیوار تکیه داده قفل میکنه . از نگاهم میفهمه ، آروم رو لبه تخت میشینه و سه تار رو میگیره دستش. بعد یه کم نگاه کردن دستی به تارهاش میکشه . برای اینکه بفهمی از کوک خارجه خیلی به سواد موسیقی احتیاجی نیست. با دست دیگش سیگارشو از گوشه لبش ور میداره و با همون حالت بی حالتی که خاص خودشه وبا دود غلیظی که بیرون میده میگه " گذاشته بودم کاوه بیاد و کوکش کنه ، همیشه ازینجا که رد میشد یه سر میومد و قبل هر چیزی و حرفی اینو دستش میگرفت وروبراش میکرد " یه کم دیگه با تارها و پیچهاش بازی میکنه و بعد اطمینان از اینکه باز هم نمیتونه میگه " هنوز هم منتظرم که بیاد " ... تصویر ساده تر از این از نبودن و رفتن دیده بودی؟ سازت دیگه کوک نباشه و اون هم دیگه نباشه که دستی به سر و روش بکشه و دوباره برقرارش کنه
و تو هنوز منتظر باشی
...
2 comments:
خب طبیعتن ما هم سلام گرم جناب هرمس آگریفونت تیزپا را بیپاسخ نمیگذاریم فرزندم!
تو زندگیت گیتار برقی جا داره تو نوشته هات سه تار
اثاثیه رو هم بپا که خیلی اساسیه
Post a Comment