4/09/2007

طبق معمول روزای زوج توی اتاقم تو شرکت نشسته بودم و سرم توی مونیتور و هدفون تو گوشم و توی عالم خودم .اتاق من دقیقا آخرین نقطه شرکته و خودم هم انتهایی ترین عضو اونجا ، دور افتاده و بیخبر از همه چیز ، پرت پرت . بقیه هم شنیدن که یکی هست اون ته مهای شرکت که سرش تو لاک خودشه و واسه خودش میاد و میره ، گاهی هم حس کنجکاویشون در حد کشیدن یه سرک گل میکنه ولی فقط در همین حد . یه چیزی تو مایه های بابا بزرگ هایدی . شاید هم واقعا عین خیالشون نیست و اینم مثل خیلی چیزای دیگه حاصل ذهن خلاق منه ...نشسته بودم و هدفون تو گوشم و توی عالم خودم ، سرم رو که بالا کردم دیدم دم در واستاده با یه جعبه شیرینی و یه لبخند . دفعه اوله که میبینمش ، مثل بقیه دخترای اونجا. تو همسایگی من در بین بقیه تارک دنیاهای شرکت جز من و خانم "ی" و چند تا سبیل اتاقای دور و بر و مهندس هیچ انسان قابل توجه دیگه ای پیداش نیست . جواب سلام میدم و تبریک سال نو . شیرینی تعارف میکنه ، ور میدارم و مناسبتشو میپرسم . با همون لبخند جواب میده امروز عید پاکِ ماست . تبریک میگم ، میخوام دست کنم تو کشو و از بیسکویت های مینو تعارفش کنم و بگم اتفاقا ما هم امروز روز عید ملی فناوری هسته ای مونه که میبینم رفته . حیف ،البته ارامنه که عید ملی فناوری هسته ای ندارن ، دارن؟آقا اینجا ارمنی نداریم؟... یادمه یه جایی خوندم که این عید مسلمین جهانه ، ولی خُب ، همه باید شاد باشن . کاش اونم در عوض لبخندش تو شادی ملیم سهیم میشد
پ . ن . : ملتی هستیم که شادی از سر و رومون میباره ، دیگه اینقدرش هم خوب نیست

2 comments:

Anonymous said...

to khoobi dge?!!!
jashne hasteit ghorboon pesar...

saboo said...

حیف، من ایران نبودم تو "هسته پارتی" شرکت کنم. عوضش اینجا به هرکی می گم ایرانیم، نیشش وا می شه چند دقیقه ای تکرار می کنه ایران ایران و هرهر می خنده. باعث شادی جمیع مخلوقات عالم شدیم ایضا مادر خواهر خودمون، اجرمون با ماری کوری ان شاءالله.