3/28/2007

فکر میکردم سال که خواست تموم شه کلی حرف داشته باشم واسه گفتن . همینجوری که نگاه میکردم میدیدم سالی بود پر اتفاقهای عجیب و غریب وآدمای جور واجور . سالی که مثل برق گذشت بدون اینکه بفهمم ولی وقتی فریم فریم بهش نگاه کردم دیدم از هیچ لحظه اش نمیشه به آسونی گذشت . دوست داشتم از تک تک این لحظه ها بنویسم و از آدمایی که تو همه این سکانسها نقش بازی کردن ، چه خوب و چه بد . خواستم از همشون بنویسم ، از سحر و سحر، از نورا و سارا ، آزاده و ارش ، رکسانا، پویان ، امیر علی ، سهیل ،امید، گلناز، لاله، بهزاد، نریمان و مریم، فرشید، نسیم، فرزاد، مهندس، پندار، تن ناز، محمد رضا، کاوه ... و یه عالم آدم دیگه که شاید صد سال دیگه هم گذرشون اینجا نیفته که وصفشون رو بخونن . خواستم از همشون تشکر کنم که یه سال دیگه از زندگیمو ساختن- تلخ یا شیرین- که بودنشون برام یه خاطره شد و یه تصویر از زندگی . ولی خب ، نوشتنم نیومد . هرچی بود گذشت ، سال نو شد. نقطه سر خط

4 comments:

Anonymous said...

naaaazi:)

saboo said...

سال نو مبارک. امیدوارم امسال سال بهتری باشه برات.

Anonymous said...

dear dr.gooniya!
what out man! the 50th floor is very dangerous esp if you look down at the ground , be careful buddy
i hope you find your God again in the new year , try 51st floor this time ...

Anonymous said...

شایدم افتاد... آنچه می افتد گاهی اصلا اهمیتی ندارد حتی اگر یک گذر ناقابل باشه. من نگران آن چیزهایی هستم که یک روزی می افتد. شایدم نباید بود.. می دانی مهم افتادن یا نیافتادن ها نیست. مهم درنگ های این بین است. دریابیم..