امروز تو کارگاه وقتی پامو از اتاق گذاشتم بیرون دیدم آمبولانسیه و جمعیتی و برو و بیایی و ملت ایرانی بیکار فضولی و... وقتی رسیدم صحنه خالی شده بود ، از یکی از نگهبانا ماجرا رو پرسیدم ، گفت یکی از کارگرای سنگ کار وقتی داشته با سنگ فرز -میدونی که چیه؟- کار میکرده دستگاه از دستش در رفته و گرفته به صورتش و ... قیافمو هم کشیدم و گفتم اوی اوی اوی ... خسته نباشین، فعلا... یه صد قدم که رفتم جلوتر به خودم اومدم که همون اوی اویی هم که گفتم از روی دلسوزی واسه کارگر زحمتکش بدبخت نبوده بلکه فقط یه لحظه صحنه رو تو ذهنم تصور کردم و از تصویر به دست اومده همچی یک کم چندشم شده... نه ،آدم پستی نیستم ، دلم هم از سنگ نیست ، حیوون هم نیستم، فقط همچی یک کم فاصله بین گوشم و احساسم زیاد شده ، یک کم ، همین...ۀۀۀ
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
2 comments:
ahhhhhhhhhh/bichareee.khodayi sangi ha!
age donya ye kam mehraboontar bood,chizi azash kam mishod?!
Post a Comment