سلام... در حالی اینجام که تا همین 5 دقیقه پیش تصور انجام هر کاری رو میدادم جز اینکه اینجا نشسته باشم و چشممو دوخته باشم به صفحه کلید و دونه دونه دنبال حروف فارسی بگردم و بازم بنویسم ... خواستم بازم ازت بخوام که نخونی ، که همینجا بعد نقطه این جمله سر خط نری و ببندی و بری ، ولی میدونم که گوش و چشمت بدهکار نیست، حتی اگه... نمیدونم چی بگم ، چجوری و کجا. دلم میخواد یه داد بلند تایپ کنم که دلم خوش باشه خالی شدم . هرچی باشه اینجا دیگه ازصورت سرخ و سیلی و نیش باز خبری نیست .عجیبه ، اینجا همه خودشونن. از چشممون، زبونمون، دلمون، بغضمون، اشکهامون... دروغ و دورویی و دورنگی و هر کثافتی بر میاد ولی از انگشتهامون نه. وقتی مینویسیم دیگه خودمونیم ، خسته و سرد و غریب. فکر میکردم حرف زیاد دارم واسه گفتن ،از خودم ، از تو ، از این کلاف سر در گم.اونجوری که بدو بدو از راه رسیدم و لباس در نیاورده و کلاه به قول سحر سیبی به سر، کامپیوتر رو روشن کردم و نشستم پاش گفتم حتما تا خود صبح مینویسم و همه صفحه رو سیاه... ببخشید سفید میکنم و میگم و میریزم و میپاشم و... ولی نه، میبینم که حرفی ندارم. این رسم مهمون نوازی نیست ، راست میگی، ولی به حرفم گوش نکردی و خوندی.اومدم اینجا با خودم تنها کنم، چهارتا فحش و بد و بیراه آبدار حواله خودم کنم و حالشو ببرم ، یه" چرا"ی گنده واسه خودم بنویسم و تا صبح به جوابش فکر کنم ، ولی نذاشتی. تقصیر تو نیست.خودم دعوتت کردم. نگو کارم اشتباه بوده. خواستم بیای، که ببینی نیش بسته مو، که ببینی صورتم از چی سرخه... خوش اومدی
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment