2/17/2007

خر واقعی

در پنجره گرد قایق کاکاییها را می دید که در هوای گرفته صبحی در دمیدن مردد , با پریشانی پرواز میکردند و جیغ و ویغ غم انگیز و بی معنیشان آسمان را پر کرده بود. آدم همیشه به شنیدن شیونهای کاکاییها خیال می کند که بار غم بر دلشان سنگین است حال آنکه جیغهاشان هیچ معنایی ندارد و مسائل روانی خود آدم است که این احساس را در دلش بیدار میکند. آدم همه جا چیزهایی میبیند که وجود ندارد , این چیزها در دل خود آدم است. آدم به یکجور درون گو مبدل میشود که از زبان کاکاییها و آسمان و باد و خلاصه همه چیز حرف میزند. صدای عرعر خری را میشنویم. خریست و فوق العاده هم خوشحال و نیکبخت است که فقط خرها میتوانند باشند.با خود میگوییم : "وای خدایا! چه فلاکتی در این عرعر نهفته است ! " دلمان برایش کباب میشود. ولی این برای آنست که خر واقعی خود ماییم . حالا خودتان را در قالب کاکاییها میگذارید و جیغ و شیون آنها را پر از غصه مییابید.تمام شیونهای جان شکاف آنها برای اینست که جایی مخرج فاضلابی پیدا کرده اند که به دریاچه سرازیر میشود و این خبر خوش را به هم بشارت میذهند.این توهم از خطای دید است.البته منظورم اختلاف دیدگاه است ,شما منظورم را ملتفت میشوید. شب به قله شایدگ صعود میکنید و ستاره ها را تماشا میکنید و لذت میبرید.خود را به چیزی یا به کسی نزدیک احساس میکنید . اما از ستاره خبری نیست . فقط کارت پستالهاییست که معلوم نیست از کجا رسیده است. نوری که شما میبینید میلیونها سال پیش این ستاره ها را گذاشته و آمده است. اینها پیشرفت علم است. شما روی اسکیهاتان ایستاده اید و به چوبدستی هاتان تکیه داده اید و حیرانید . ولی در آن بالا هیچ چیز نیست .اینها هم چیزهایی است که در دل شما می گذرد . علم تپانچه عجیبی است . با همه جور چیز میتوان آنرا پر کرد ودرق درق کلک هر چیز قشنگی که هست کند. آن وقت است که آدم درون گو میشود و هر چه در دل دارد بر زبان می آورد : سکوت و آسمان و کاکاییها را...

خداحافظ گری کوپر- فصل دهم

2 comments:

Anonymous said...

مال حسين پناهي/كاست سلام خداحافظ

MaaNoo said...

reza esme weblogam ine: LIGHTPOLE IN SNOWYTIME....
DARZEMN IN POSTET KE DARBARE VALENTINE MAREKAST/BA INKE AZ ESFAHAN BADAM MIAD.