صبح نه خیلی زود, ساعت هشت و نیم- پیاده کنار زاینده رود, هوای ابری با یه نمه بارون,کلاه به قول سحر" سیبی" روی سر, هدفون توی گوش و موزیکی که گرفتگی همه لابیرنتهای مغزت رو باز میکنه- و ظاهرا هیچ ربطی به اینجور لوکیشن ها نداره : آناتما - , صدای جیغ تک و توک مرغای دریایی (!) که حتی صدای گیتار برقی توی مغزم هم حریفش نیست, باد سرد زمستونی از نوع خشک کویری قاطی با نم رودخونه , منظره ای که ته نداره ( یادمه سر درس طراحی معماری - طراحی پارک - میخواستم مسیری طراحی کنم که آدما همه به یک جهت اونم به طرف جلو حرکت کنن و هیچکس حتی یک نفر از اون مسیر برنگرده , یه جور حس بی انتهایی یا ابدیت یا تو همین مایه ها... نتونستم) و انتظار... همه این رو که کنار هم میذاری حاصلش حسی میشه که با دنیا عوضش نمیکنی , یعنی من که نمیکنم...کاش هیچکی این مسیرو بر نمیگشت
..............................................................
توی یه قهوه خونه کنار زاینده رود نشستم ,هنوز منتظر. یه عده آدم قد و نیم قد که انگار برای یه جور انجام وظیفه نشستن وقلییون میکشن, فضا هم پر دودی که چشم به زور چشمو میبینه. این بار دیگه برای سرفه عذاب وجدان ندارم. روی یه کاغذ نوشتن از پذیرایی افراد زیر 20 سال معذوریم.مملکتی که جوونای زیر 20 سالش حتی دود قلیون هم نباید بخورن باید مملکت سالمی باشه(!) یاد هولدن میفتم که اگه اینجا بود واسه قلیون کشیدن هم باید کلی فیلم و سیانس در میاورد !... صبحونه به سبک کوچه بازاری اونم با 1000 تومن پول , نمیدونم چرا به نظرم کم میاد , شاید چون با پیتزای 5000 تومنی مقایسش میکنم. میام بیرون. لای ابرا باز شده و یه نمه آفتاب از لابلاش میریزه پایین و بارون همچنان پابرجاست. اینم به اون حس اضافه میکنم. حتی اگه دوربین هم داشتم از این منظره عکس نمیگرفتم. بعضی چیزا هست که فقط مال همون لحظه ست و فقط باید تو قاب خاطره جاشون داد , فقط... صدای زنگ موبایل , نیشم باز میشه
.............................................................
غروبه , بازم کنار زاینده رود.بارون بند اومده و ابرا بازم بازتر شدن.آسمون سرخ و رو به سیاهی و رودی که زیر نور چراغا و سرخی آسمون آروم و بیصدا هنوزهمونقدر پر از حسه. رو به پل خواجو که چراغاش روشنه نشستیم و... حالا دیگه روی رود و توی آسمون پره از مرغای دریایی. به قل سحر کارشون بر عکس ما آدماست. صبح که میشه هیچجا پیداشون نیست ولی همینکه غروب شد برعکس ما که خسته یه جا اون کنارا نشستیم و آروم و ساکت چشممون به غروب و آسمون و رودخونست ,سر حال میان و شروع میکنن پرواز و ورجی وورجی کردن و جیغ کشیدن. اصفهان شهر تضادهاست. ساختمونای تاریخی وسط شهری که دیگه هیچ چیزش رنگ کهنگی نداره, مرغای دریایی شب زنده دار اونم وسط روودخوونه وسط کوییر ، کافی شاپی که پره از پسر دخترای جفت جفت واز در و دیوارش قلب آویزونه ولی صاحبش ازت میپرسه آقا اموز خبریه ؟! و سحر که حتی یه ریزه هم لهجه اصفهانی نداره... هوا دیگه تاریک شده. کنار رود راه میریم ,فواره بزرگه وسط رود روشن شده و پودر آبش می پاشه رو صورتت.سرده ولی ...ه
............................................................
تو اون درس طراحی معماری اگه نتونستم چیزی که دوست دارم طراحی کنم ولی یه چیز یاد گرفتم : اگه میخواین چیزی یا فضایی رو تعریف کنین یا شاخصش کنین یا احساستونو نسبت بهش بیان کنین, اطراف وکناره ها و حواشی اونو تعریف کنین تا پررنگ تر و زیباتر و خاطره انگیزتر ببینینش
یادم اومد که پارسال همین موقعها یه جمله از فیلم" درخشش ابدی" در وصف ولنتاین رو تو مسنجرم گذاشته بودم-امروز روزیه که کمپانی های کارت تبریک درست کردن تا باعث شن مردم مثل احمقا فکر کنن - و آزاده چنان دعوا یی برام تایپ کرد که چهار ستون مسنجرم لرزید که مهم نیست کی رو دوست داشته باشی و چقدر, ولنتاین روز دوست داشتن و عشق ورزیدنه نه روز دوست و معشوق,مهم اینه که دوست داشتن رو فراموش نکنی و براش احترام قائل باشی حتی اگه هیچ کسی تو دلت نباشه...فیلم رو دوباره چند روز پیشا دیدم. شخصیت فیلم(جیم کری) آخر فیلم حرفشو پس گرفته بود
............................................................
میدونم اصفهان و خیابوناش و زاینده رود رو خیلی دوست داری.جاتو حسابی خالی کردیم
No comments:
Post a Comment