2/12/2007
اولین تغییر...
بعد مدتها یعنی قریب بر یک هفته یا شاید هم بیشتر تصمیم گرفتم تغییر مهمی تو زندگیم بدم و چه تغییرو تنوعی بزرگتر از اینکه لامپ اتاقم رو عوض کنم , تصمیمی که از عملی کردنش بلافاصله پشیمون شدم چون منظره حاصله با چیزی که تو عالم خیال از دور و برم تو این مدت تصور کرده بودم کم فرق نداشت. لبخند بلاهت آمیز باب رو که روز و شب تاثیر چندانی در کیفیت بصریش نداره و شکل ظاهری کامپیوتر- که تو تاریکی هم میشه از سیمهایی که به پر و پات میپیچن پی به وخامتش برد- و کادوی سحر که یه هفته ست گذاشتم که کادوش کنم و هنوز نکردم رو که بذاری کنار...خب ,سرتونو با توصیف یه بازار مکاره یا سرزمین عجایب آلیس درد نمیارم, میدونم تو زندگی همتون مشابهش هست, اونم بعد یه هفته زندگی تو تاریکی... اگه پیش خودتون فکر میکنین تموم مشکلات و بد بختیها وفکر و ذکر من توی یه لامپ سوخته و عوض کردنش خلاصه میشه یا شیر آب حموم که چکچکش سوهان روحمه یا سوسکهایی که تو هر اتاقی که پا میذارم بدو بدو به پیشوازم میان و... سخت در اشتباهین , ولی خب, برای تغییر و تحول تو زندگی قدم بزرگیه , قبول کنین... و اگه فکر میکنین قراره فکری به حال دنیای کوچیک اطرافم بکنم بازم سخت در اشتباهین ! گفتم تغییر ,نگفتم که قراره زندگیمو به هم بریزم. و اگه فکر میکنین سرفه ام بهتر شده بازم سخت در اشتباهین چون برنامه قرصهام هم جزو یکی از اون روزمره گی هاست که قراره شدیدا باهاشون مبارزه کنم... به باب حسودیم میشه ,اگه قرار بود هر روزم مثل دیروز باشه کاش حداقل اون لبخند احمقانه دوست داشتنی همیشه و هر روز رو صورتم بود
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
1 comment:
azize man khob bia too webloge khodam javab bede.injoori man hey bayad biam commentaye u ro chek konam:) khoob minevisiha!!!!jedii
Post a Comment