9/15/2007

بینوایند آنهایی که با یک " دوستت دارم" خر میشوند و خرترین آن بینواهایی که با یک " هنوز دوستت دارم" آرام میشوند و دلخوش

7/28/2007


اوناییتون که منو تابحال شناختین حتما این رو هم فهمیدین که من اصولا آدم خیالبافی ام و حتما این رو هم میدونین که خیالبافی انواع و اقسام مختلف و جورواجور داره و اگه دیگه خیلی منو بشناسین این رو هم ملتفتین که همه این گونه ها و شاخه ها شامل حال من میشه . از خیالپردازی در مورد آینده و گذشته اونجوری که میتونست باشه و خودت رو جای تک تک شخصیتهای بزرگ و کوچیک دیدن و جای اونا تصمیم گرفتن و دوست پسر همه هنرپیشه ها و مانکنهای معروف و غیر معروف بودن ( فقط در حد بودن، از یه جایی به بعدش خیالاتم قفل میکنه ، فکر بد نکنین ) و جای آرتیسته نقش بازی کردن چه بسا بهتر از اون ... که بگذریم این یه مدل یه چیز دیگست : رو نیمکت توی پارک نشستی و بازم هدفونها تو گوشات و یهو دوباره خیالات برت میداره ،یه لحظه میشی اسلَش ، با همون تیپ و قیافه با تصور اینکه همون قدر لاغری و کشیده و یه جفت بوتِ پاشنه دار هم پاته با یه جلیقه تنت و موهاتم بلند( با تصور اینکه مو داری هنوز ) و ریخته تو صورتت جوری که هیچ بنی بشری تا بحال صورتتو ندیده که البته اهمیتی هم نداره چون اسلشی ! با یه گیتار برقی دستت ،از در یه کلیسا وسط بیابون میای بیرون( خُب ، یه جورایی مسیحی هم هستی ) سیگاریه رو هم قبلش زدی (اوه اوه ،داستان درام شد) یه سیگار هم در عین حال گوشه لبت ، شروع میکنی های های گیتار برقی زدن (که البته مسلمه که نه تنها هِر رو از بِر تو موسیقی تشخیص میدی بلکه خدای گیتار برقی هم هستی) باد هم همینجوری میپیچه تو موهات ولی بازم صورتت ناپیداست( بازم یاداوری میکنم فرض بر اینه که هنوز هم کلی مو رو سرت داری) همینجور میزنی گیتاررو تا خودِ غروب، کار و زندگی هم که نداری( یقینا صبحش هم کارگاه ساختمونی نبودی که پادرد امونت نده) انقدر با سیمهای گیتارت ور میری تا
...
یه دسته پاکت موچاله آبی و صورتی یهو میاد تو صورتت "آقا فال؟ فال حافظ؟" منم که به خودم اومدم بدون اینکه چشم از پاکتا ور دارم و پسره رو نگاه کنم سرم رو تکون میدم که نه. اونم که انگار دفعه اولش نیست آدم اینجوری دیده بدون اصرارهای همیشگی راهشو میکشه میره ... نمیدونم چرا اینقدر از فالم میترسم
..................
آهنگ بعدی از آیرو اسمیت، هیچ علاقه ای برای خیالبافی در اینمورد ندارم، این یه قلم رو شرمنده

7/10/2007


ببین! من به اندازه موهای سرم تو زندگیم دختر دیدم و شناختم، پس نگو هیچی نمیدونم و هرکی یه جوره و نمیشه قضاوت کرد و حالا که اینطور شد همه پسرا هم عین همن و... مرگ! نخند! خُب موهای سَرَم ریخته، ولی50 لاخ مو روکه داره، میخوای بگی 50 لاخ دختر...ببخشید،50 تا دختر،اصلا تو بگیر 30 تا،30 تا دختر واسه قضاوت کمه؟ نگو آره که دیگه اصلا حسش نیست، یعنی فعلا نیست ، حداقل تا آخر هفته
.
.
.
.
امروز چند شنبه بود؟
..........................
پی نوشت یه هفته بعد : 31 تا که دیگه کافیه؟ یا بازم نه؟

7/02/2007

یه موضوعیه که خیلی وقته میخوام در موردش بنویسم یعنی حداقلش اینه که مدتهاست فکرمو مشغول خودش کرده منتها ازونجایی که فکر میکردم چیزیه که ممکنه فقط خودم ازش سر در بیارم یا فقط واسه خودم جالبه یا خیلی شخصیه یا هم که خواننده عزیز دلیلی دیگه به دلایل عدیده اش مبنی بر اینکه من بالاخره یه چیزیم میشه اضافه میکنه( واقعا مهمه؟ هوم م م م ، راستش...) در این مورد سکوت کردم تا اینکه چند روز پیشا 2تا اتفاق افتاد که جداً دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم

اولیش خبری بود که تو رادیو شنیدم و اونم اینکه در نزدیکی لندن باز هم شیئی نورانی معلق در آسمان دیده شد(!) شاهدان امر گفتن که بزرگیه این شیئ حدود 1کیلومتر بوده و همه هم دیدنش رو تایید کردن... چقدر دلم میخواست الان دور و برم یکی بود تا مثل قدیما بزور هم که شده باهاش شروع میکردم به بحث کردن که آره، دیدی راست میگفتم؟ دیدی الکی نیست؟ دیدنش ، اونم به چه بزرگی ! آی که دلم میخواست طرف میگفت بابا جان ، اینا سلاح سریه آمریکاییاست، اینا همش فیلم و سیانسه و منم با همون لجبازی همونموقعها پامو میکوبوندم زمین که : نخیرم، وجود دارن . آمریکا خیلی هم که بخواد هواپیماهاش بزرگ باشه میشه 500 متر ، نه دیگه اینقدر بزرگ...بچه بودم ، حول و حوش 9 و 10، عشقم این چیزا بود ، یوفو و مثلث برمودا و آتلانتیس وای تی و ... نه فقط من ، خیلی دیگه از همکلاسیای دبستان ، زنگای تفریح تو حیاط مدرسه جمع میشدیم و شروع میکردیم از کتابایی که در این مورد خوندیم و اخباری که شنیدیم واسه هم تعریف کردن ، حتی اگه شده به چاخان و بلوف .خونده بودم که خیلی موقعها آدمایی که با یوفوها (همون بشقاب پرنده) روبرو میشن دزدیده میشن و ناپدید و دیگه هیچکی هیچوقت نمیبینتشون . پیش خودم دلیل میاوردم که حتما آدمایی هستن که بهشون احتیاج هست ، نه تو این زمین ِ خراب شده ی بی صاحاب ، یه جای دیگه و پیش آدمای دیگه ، حتما آدمایی هستن که براشون مهمن ، آدمایی که اینجا جا موندن و یه روزی بالاخره وقتش میرسه که آزاد شن و برن ، اونوقت تو رویاهای کودکیم ، اونموقعها که همه از خداشون آتاری میخواستن و دوچرخه کورسی ، آرزو میکردم که یه روزی یکی از اونا سر راه من هم سبز شه و منم قاطی بقیه بر بخورم و باهاشون برم . به خیالم اونا هم مثل من فکر میکنن که من مال این دنیا نیستم و اینجا جا موندم . تا سالها بعد عادت پیدا کرده بودم که وقتی شبا تنها میشم به آسمون نگاه کنم بلکه یکیشونو ببینم و اونوقت با همون ذوق کودکانه بالا و پایین بپرم و دست تکون بدم که من اینجام ، اینجا این پایین ، اومدین بالاخره... امید ج. تنها کسی بود که چندسال پیشا این رازمو براش گفتم وقتی شب تحویل پروژه رفته بودیم رو پشت بوم و آسمون رو نگاه میکردیم . یکی از همون ته لبخندهای همیشگیش زد که هیچوقت نفهمیدم خوشحالیه یا همذات پنداری یا پوزخند
اینکه مدتهاست این قضیه دوباره فکرمو مشغول کرده همین حس قدیمیه که دوباره پیدا کردم ، دوباره نگاه خیره ام به آسمون و دنبال گشتن و حس ِ جاموندگی و انتظار. به این فکر میکنم که اگه همین الان ، یکی از این روزا این اتفاق بیفته چیکار میکنم : از پنجره بیرون رو نگاه میکنم و در کمال ناباوری یکی از اون اشیائ نورانی رو میبینم که یه موجود سفید باچشمای وق زده سیاهش ازش اومده پایین و زُل زده بهم و با صدایی که معلوم نیست از کجاش میاد میگه اومدیم بالاخره ، دیر کردیم ولی خُب، رسوندیم خودمونو. حاضر شو که بریم ؛ و اونوقت من یکم فکر میکنم و میگم... نه ! من مال همینجام . مال همین زمین ، مال همین مردم . من یه آدم خوب و ماه و مهربون ام که اگه نباشم تعادل خیر و شر دنیا بهم میخوره . من یه پسر صاف و ساده و بی شیله پیله ام که اگه نباشم کیه که همه رو مثل خودش ببینه و سرکار بره و بشه اسباب خلاپرکنی و ذهن پرکنی این و اون؟ من یه انسان پاک م که اگه نباشم یه عده از کجا بفهمن که چقدر بد بودن و پست و خودخواه؟ من مال همین دنیام دوست ِ سفید من ، من یه گوشه این دنیا رو پر کردم ، گوشه خوبشو ، گوشه تنهاییشو. نمیخوام حق کس دیگه ای رو بخورم و اونجا جای یکی دیگه رو پر کنم . برو رفیق . دوستان بجای ما

اتفاق دوم این بود که دیروز پریروز از کنار یکی از این کباب ترکی فروشیای سابق میدون ونک رد میشدم ، چند وقتیه که یه دستی به سر و روش کشیدن و تغییر دکورش دادن و در و دیوارشورنگ سبز فسفری و صورتی زدن و پرش کردن از فرمهای منحنی و کج و کوله. دیدم که تابلوشو زدن و واسش اسم گذاشتن . فکر میکنی چی؟ سیرک؟ نه ، آلیس در سرزمین عجایب؟ اینم خیلی تکراریه ، چارلی در کارخانه شکلات ؟ اینم نه ولی از ایده ت خوشم اومد ...اسمشو گذاشتن یوفو ! در و دیوارشم پر کردن از عکسا و نقاشیای جَک و جونورای فضایی. میبینی؟ رویاهای کودکیم شده ملعبه و مضحکه و اسباب شکم سیرکنی ملت
....................................
دارم آسمونو نگاه میکنم ، قرص کامل ماه تنها شیئ نورانی بزرگ آسمونه که میبینم . اخبار علمی میگفت امشب همنشینی کیوان و زهره ست. هرچی میگردم اثری از اثارشون نیست . حتما همنشینیشون شده شبنشینی و بعدش هم... سیاره هم نشدیم

6/26/2007

یه طناب سفید دراز بود با یه عالم گره روش، یه طرفش چند تا بچه قد و نیم قد که سنشون از 6 و 7 بالاتر نمیزد در حالی که میکشیدن و اون طرف دیگه یه پسر درازِ هیکل که با چشمای گردشده اش رو زمین کشیده میشد و ناخوداگاه به بلاهت خودش میخندید و صدای یکی از اون بچه ها که با ذوق داد میزنه : دیدی گفتم نمیتونی و تو پس زمینه هم بقیه آدمای پارک تو اون دور و بر که ایستاده یا نشسته رو نیمکت مثل من جذب صحنه شدن... همیشه میگن بچگی یعنی پاک بودن و معصوم بودن و بیریا بودن و همه چیز رو ساده دیدن و... ولی حالا میبینم که نه ، قبل همه اینا بچگی یعنی تخم داشتن ، یعنی شوق بردن و بودن تو دل همه . اگه یه موقعهایی دلمون تنگ میشه واسه اون موقعها برای همون فریاد پیروزی با خنده های انفجاریه که از ته دل میکشیدیم و جماعتی که واسه کوچکترین کارمون هورا میکشیدن ... به خودت نگاه میکنی ، به این چیزی که هستی ، به گُندگی الکیت و تخمی که دیگه نداری واسه هیچ کاری و هیچ چیزی ، حتی پاک موندن

منم دلم تنگ اون روزاست

6/18/2007

حالا دیگر تو هم اینجایی . نمی گویم از تو خواهم نوشت ، از خود خواهم نوشت ، خودی که تو را در دل و در قلم دارد ... بمان، تا بمانم
تا بنویسم

نه صدایی ، نه زنگی ، نه اس ام اس ی ... مهم نیست دنیات چقدر بزرگه و دور و برت چقدر آدم جورواجور ، هرچی باشی و هر جور و هر گور بازم پشت 4تا دکمه و یه صفحه 2اینچی اسیری . میبینی؟ دنیایی محصور تو یک مشت که تا صداش در نیاد توش جا نمیشی . کاش منم مثل تو زنگی روش میذاشتم که ازش خوشم نیاد و با جسارت هر چه تمام میذاشتمش رو سایلنت ، ولی عدل آهنگی روش گذاشتم که هر دفعه زنگ میخوره عین احمقا شروع میکنم تا تهش خوندن . زنگ میزنه ، میخونم ، پس هستم